منوچهر خان حكيم
207
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما [ ديو سياه ] چون صداى سم اسب را شنيد ، نظر كرد دلاورى را ديد كه مكمّل و مسلّح شده ، بر مركب سوار شده روى به جانب او مىآيد . بانگ بر او زد كه : اى آدميزاد خيرهسر ! تو كيستى در اين دشت مىگردى ؟ گيسيا بانو گفت كه : اى ديو بدصورت ! تو در اين دشت چه مىكنى و باعث افروختن آتش چيست ؟ ديو بغرّيد و گفت : اى آدميزاد خيرهسر ! تو را چه حدّ آن است كه از من سؤال كنى ؟ همين لحظه تو را بگيرم در اين آتش كباب كرده بخورم . اين بگفت و بر جانب بانو دويد . پس بانو از اسب پياده شده بر ديو حملهور شد و با يكديگر دست در گريبان شدند و به تلاش درآمدند . بعد از لمحهاى كه تلاش كردند بانوى دلاور ، سر پنجهء دلاورى را دراز كرده و كمر ديو را گرفته از روى زمين درربود و بر زمين زده كه از پى سر تا پاشنهء پا بر زمين نقش بست ؛ خود را بر روى سينهء او گرفته و خنجر را از غلاف كشيده بر حلق او زند و سرش را ببرد . ديو شروع در تضرّع كرد و گفت : مرا مكش كه حسرت در دل دارم و عاشقم و ناديده وصالم . از گفتهء او بانو بخنديد و گفت : به كه عاشقى ؟ ديو گفت : بدان كه مرا اكوان ديو مىگويند و شهرى است كه حضرت سليمان ساخته است كه او را كيوانيّه نام است و جنّيان آن شهر را دارند . پادشاهان ايشان را كيوان فلك مرتبه نام است و مدت سى سال است كه بر دختر او عاشقم . هروقت كه اظهار دوستى و تعلّق كردم ، اكوان شاه مرا سياست كرد . من از عشق آن نازنين روزها تا شب به هيمه جمع كردن به سر مىبرم ؛ چون شب شود آتش به هيمه مىزنم ( 130 ) و به ياد مطلوب سنگ بر سينه مىزنم و بر دور آتش مىگردم تا صباح . حال من اين است كه با تو گفتم . بانو گفت : تو هيچ خبر از هزاردستان ديو دارى ؟ اكوان گفت : بلى ، من با او مصاحبم و هزاردستان در همين شهركه گفتم خلوتخانهاى دارد كه حضرت سليمان ساخته است و مشتمل به چهل ستون و هزار طاق است كه هرگاه حضرت سليمان را ميل استراحت مىشد به آن عمارت مىآمد . قصرها را راه و روزنه و پايه « 1 » نيست ، به غيراز ديو كسى به بالاى آن عمارت نمىتواند رفت . الحال آن عمارت در تصرف هزاردستان ديو است . هرگاه ميل خواب مىكند به بالاى آن عمارت مىرود ، يك
--> ( 1 ) . پايه : پله